تبليغاتX
رد پای دلتنگی
 
 
   
 
   

در خزان گر شكوفه زنداني ست

خاك در آرزوي پنهاني ست

دانه ها در زمين نهان گشتند

زانكه طوفان به فكر ويراني ست

گرچه تندر نمي زند فرياد

در سكوتش پيام باراني ست

بال بلبل شكسته از يغما

در دلش مويه اي زمستاني ست

رود هستي سكون نمي داند

در درنگش غم پشيماني ست

در صداي سكوت چلچله ها

شكوه ها زين خزان طولاني ست

خيمه گاه شب دراز فراق

فكر رشد شهاب نوراني ست

در دل عاشقان نور اما

يك شبستان حضور روحاني ست

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

چهره ها درهم و عبوس ، گوئي در گهواره هزار خيال و تشويش تكان ميخورند. اتوبوس در هر ايستگاه با ناله مي ايستد و چند نفري را با دنيايشان تنها ميگذارد . هرچه هست صداي بوق و همهمه خيابان است و از مسافراني كه بي هيچ دليلي براي مدتي هرچند كوتاه با يكديگر همسفر شده اند ، صدائي برنمي خيزد . وقتي در يك ايستگاه جوانكي سيه چرده با يك دايره زنگي وارد اتوبوس شد و شروع به دايره زدن و خواندن ترانه هاي هفت بيجار با صدائي نكره كرد، قيافه هاي بي تفاوت و عصبي تري كه حتي يك سكه هم داخل دايره زنگي جوانك نينداختند ، آدم را به ياد شخصيت هاي رمان « مسخ » فرانتس كافكا مي انداخت . خيلي دلم ميخواست به بهانه اي اين سكوت سنگين و اين حجم بزرگ غم و اندوه بشكند و خالي شود .خدا اين دفعه هم صدايم را شنيد و زود پاسخش را فرستاد . در يكي از ايستگاهها پيرمردي فرتوت ميخواست سوار اتوبوس شود . راننده گفت : پدرجان ! اتوبوس پوليه . پيرمرد بي اعتنا و به كندي مشغول بالا آمدن از پله اتوبوس بود ، راننده دوباره حرفش را تكرار كرد و پيرمرد در پاسخ گفت : بليط قبول نمي كني ؟ راننده نگاهي از سر محبت به پيرمرد انداخت و گفت : باشه بليط بده . پيرمرد دست در جيبش كرد و بعد از كمي جستجو گفت : اي داد بي داد بليط هم كه ندارم . راننده لبخندي زد و گفت : پول كه همراهت نيست ، بليط هم كه نداري ، پس لااقل دست كن تو جيبت و سهام عدالت بده !!

شليك خنده مسافران مرا به ياد اين حقيقت تلخ انداخت كه در اين چند ساله از بركت دولت مهرورز و خدمتگزار !!! چقدر سوژه براي خنديدن هست و مردم باز هم ناشكري و ناسپاسي مي كنند !

پي نوشت : چند روز پيش در جواب مطلب آنفولانزا ، يكي از خوانندگان در پاسخ من گفت كه اظهار تالم براي مرگ يك دانش آموز بر اثر ابتلا به آنفولانزاي خوكي چيزي را عوض نميكند و لابد همه اين شلوغ بازيها براي اين بوده كه 13 آبان مدرسه ها را تعطيل كنند . وقتي اين پاسخ را از زبان كسي كه شغلش معلمي است شنيدم ، دوچيز برايم واضحتر شد . اول اينكه فهميدم چرا دانش آموزان و نوجوانان امروز درصد ناهنجاري رفتاريشان اينقدر بالاست و دوم اين كه بيشتر فهميدم « مرفه بي درد » كه يك زماني خيلي در باره اش حرف زده مي شد ، يعني چه .

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

اين روزها در هر خانه اي يك نفر مبتلا به آنفولانزاست . كودكان و دانش آموزان البته بيشتر . پدران و مادران درگير دكتر و دارو و تيمار بچه ها ، مديران مدارس همچون كبك سر در زير برف ، مسئولين وزارتخانه بي وزير و بي در و پيكر آموزش و پرورش هم دلخوش به بخشنامه هاي صادر شده در اين مورد و مقامات هم كه هميشه خدا حواسشان به چيزهاي ديگر جز سلامتي و آسايش مردم است . در اين ميان آنچه ارزان و بي قيمت است جان فرزندان و دانش آموزان بي گناهي است كه آمار فوتشان كتمان مي شود تا اذهان مردم به زعم حضرات دچار تشويش نشود . دانش آموزي در يكي از مدارس پايتخت كشور بر اثر آنفولانزاي خوكي مي ميرد و اولين كار مسئولين هشدار به والدين داغديده اش براي مصاحبه نكردن با رسانه ها  و كتمان علت مرگ چگرگوشه اش است . اين است نتيجه ديدگاهي كه حفظ نظام را از اوجب واجبات ميداند نه حفظ مردمي كه بدون آنها شايد هنوز امورات آقايان از مجالس روضه خواني دوزاري مي گذشت . ميلاد تيموري دانش آموز 13 ساله تهراني كه با تن سالم به مدرسه رفت و به يك ماه نرسيده پيكر بيجانش به والدينش تحويل داده شد تا طرح پزشك مدارس و دستورالعمل آموزشي مبارزه با اين بيماري ، چيزي در حد كشك باقي بماند و سرپرست وزارتخانه بي در و پيكر با افتخار بگويد : بر اثر تلاشها و برنامه ريزي هاي ما ، خوشبختانه در وضعيت « بسيار خوبي » از لحاظ ميزان مبتلايان هستيم و اصلاً جاي نگراني نيست و والدين دانش آموزان هم بهتر است فكر تعطيلي مدارس را از سر به در كنند !  

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

افسانه ی شعر و جنون

رفته ز خاطر تا کنون

آن تکسوار قصه ها

با اسب خود شد واژگون

ای چرخ ! افسونت چه شد ؟

اروند و جیحونت چه شد ؟

از تنب کوچک تا ارس

کاوه ! فریدونت چه شد ؟

* * *

چند سال پیش یورگن هابرماس جامعه شناس برجسته آلمانی برای چند سخنرانی به ایران دعوت شده بود . اولین سخنرانی او قرار بود در تالار علامه امینی دانشگاه تهران برگزار شود . صبح روزی که قرار بر برگزاری جلسه سخنرانی بود وی از همراهانش خواسته بود تا یکی از خیابانهای مهم شهر تهران را از ابتدا تا انتها با اتومبیل طی کنند . کسی منظور او را از این درخواست نفهمید ولی خیابان ولی عصر از میدان راه آهن تا میدان تجریش به دقت از طرف جامعه شناس آلمانی سیاحت شد . حاصل دیدن مغازه های درب و داغان حوالی راه آهن و مختاری  تا مغازه های مجلل حوالی تجریش و پل رومی و عکسهای شهدا بر دیوارهای جنوب شهر تا بیلبوردهای تبلیغاتی ستاره های هالیوود در شمال شهر باعث یک سخنرانی دو دقیقه ای شد . مهمترین مشکل ما سومدیریت مفرط از صدر تا ذیل جامعه مان است . از سو مدیریت وحشتناک سیاسی و اقتصادی تا سومدیریت اجتماعی و حتی عاطفی . یورگن هابرماس گفت : مشکل مملکت شما در این است که اگر کسی بخواهد مملکتش را آباد کند خانه خراب خواهد شد و اگر قصد آباد کردن خانه اش را داشته باشد مملکتش را به ویرانی میکشد و در مناسبات ناسالم جامعه شما راه گریزی از این دو ندارد .

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

ما هميشه پنهان شديم . تا وقتي بچه بوديم پشت ديوارها و درها ، پشت پدر و مادرمان . پشت بازي هايمان . حتي در تاريكي شبها كه كسي ما را نمي ديد از ترس سرمان را زير پتو ميكرديم تا لولو نبيندمان . وقتي هم كه بزرگ شديم پشت نقابي كه وانمود ميكرديم مائيم پنهان گشتيم . دريغا كه ما همه چيز را مثل خورشيد نقاشي هاي كودكي مان پشت كوه هاي بهم چسبيده پنهان كرديم .

انقدر سلام هاي خالصانه مان را از دوستانمان پنهان كرديم تا آنها هم مجبور شوند قلبشان را از ما پنهان كنند . ما آرزوهايمان را نيز از خود پنهان كرديم و حالا در فقدانشان نااميدانه بجاي زندگي فقط زنده ايم .

ما خدا را هم از خود پنهان كرديم تا هر وقت هر كاري را كه خود دوست داريم انجام دهيم نه كاري را كه او دوست دارد و حالا ميان يك عالمه گره كور كه به دست و پايمان بسته شده نشسته ايم و سعي ميكنيم آنها را نيز از يكديگر پنهان كنيم .

زندگي ما بازي قايم باشكي بود كه گرگ هيچ كاري بجز پيدا كردن ما نداشت و از ترس همين گرگ بود كه تنها چيزي را كه در اين بازي خوب آموختيم پنهان كاري بود . از اين همه شب و تاريكي كه وسوسه ام مي كنند براي پنهان شدن ، خسته ام . از اين بازي بي انتها كه دلم را پر ميكند از هراس پيدا شدن ، خسته ام . مي خواهم خودم باشم  ، بدون آنكه از چيزي بترسم . ميخواهم در دستان نوراني خدا رها شوم . مي خواهم اين بار خودم را در ميان آغوش خدا پيدا كنم تا همه همانگونه كه هستم مرا ببينند . از اين همه نقاب كه به جاي جاي خود آويخته ام خسته ام .

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

خسته ام ز عشق عشق بی دلیل

مانده ام بجا مثل یک فسیل

در نگاه تو هرچه بود و هست

ساده و قشنگ وحشی و اصیل

یک شبی مرا با خودت ببر

مثل یک نسیم مثل کوچ ایل

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

سهم من از روز نخستين سوختن بود

آتشفشان يك شعله از احساس من بود

روحم درون بستر شب پرسه ميزد

روح غريبي كه گريزان از بدن بود

شيطان درون تاروپودم رخنه ميكرد

شيطان نبود آن شكل وهم آلود من بود

مي آمد از آنسوي شب در هاله اي نو

آن كس كه عرياني برايش پيرهن بود

مي آمد و ماري درون آستين داشت

مي آمد و در سينه روح اهرمن بود

چون پنجه هاي مرگ بر من سايه انداخت

در فكر طوفاني ميان جان و تن بود

 

* * * * *

دل مرا به بهائي نمي خرند افسوس

به يك نگاه و تمنا نمي برند افسوس

كجاست ديده ي رسوا كه خون دل ريزد ؟

در اين زمانه همه ديده باورند افسوس

صفاي آينه ها در غبار كين گم شد

فريب و رنگ در اينجا مصورند افسوس

در اين ميانه عصا را ز كور مي دزدند

معلمان همگي دزدپرورند افسوس

نگاه گرم كسي نيست سوي باغ بهار

درختها همه بي برگ و بي برند افسوس

دلي سپرده ي ما نيست جز به آلايش

همه حكايت عشقي مكررند افسوس

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
 

 

این داستان را در یک کتاب شش صفحه ای خواندم :

در تاريكي مطلق كوهستان ميان زمين و هـــوا معلق بود . طناب حائل كوهنوردي كه به دور كمرش پيچيده بود تنها مانع سقوطش بود . درد و سرما را در تمام وجودش احساس ميكرد . ياد توصيه هاي دوستانش مي افتاد كه او را از خطرات صعود به قله در تاريكي شب منـــــع كرده بودند و از اينكه به حرف آنهــا گوش نكرده بود احساس پشيماني مي كرد . ديگر هيچ اميدي به زنده بودن نداشت و در اوج استيصال خدا را صدا كرد :

- خدايا تنها تو مي تواني نجاتم دهي

صدائي در ذهن و گوشش پيچيد كه به او مي گفت :

مطمئني كه تنها نجات دهنده تو خداست ؟

- آري . هيچكس جز او در اين تاريكي و سرما نمي تواند به فريادم برسد .

صدا گفت : اگر مطمئن هستي گره طنابت را باز كن

- چي ؟! ديوانه شده اي ؟ اينطوري كه مي ميرم !

صدا گفت : اين تنها راه نجات توست اگر ايمان داري .

... و او از ترس  این کار را نکرد .

چند روز بعد گروه نجات جسد بيجان و يخ زده و آويزان كوهنوردي را يافتند كه از ديواره سقوط كرده بود و تنها يك متر با زمين فاصله داشت .

ما گاهي اوقات خدا را صدا مي كنيم ولي بيشتر اوقات جوابش را نمي شنويم و يا اگر هم مي شنويم به آن ايمان نداريم .

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

یک داستان واقعی

مرد مستاجر با زن و بچه اش مدتها بود كه از اين بنگاه به آن بنگاه ، صبح تا شب سر مي زدند و صورتشان از كمي پول وديعه و زيادي اجاره خانه پيش چند نفر آدم بيكاري كه هميشه روي صندليهاي اين بنگاهها لميده اند سرخ مي شد . گاهي هم كه بنگاه دار با بي حوصلگي روي يك كاغذ كاهي كوچك نشاني يك خانه اجاره اي را مي نوشت ، بعد از ديدن محل پيشنهاد شده خستگي شان چند برابر ميشد . روزها همينطور مي گذشت و موعد تخليه خانه نزديك و نزديكتر ميشد . بيشتر اوقات كودك چهارساله شان كه طاقت پياده روي آنهم در روزهاي گرم تابستان را نداشت ، روي دوش پدر قرار ميگرفت و مادر هم گاهي وقتها مجبور ميشد كنار پياده رو روي نيم پله اي بنشيند و طفل شش ماهه اش را شير بدهد

اوضاع به همين منوال بود تا اينكه بالاخره از روي ناچاري و با هزار خواهش و تمنا سر قيمت با بنگاه دار ، خانه اي را پسنديدند و با صاحبخانه قرار ملاقات گذاشتند . فرداي آنروز خانواده چهارنفري قصه ما در حضور بنگاه دار ، روبروي صاحبخانه عصا قورت داده نشسته بودند . هنوز سلام و عليك شان تمام نشده بود كه صاحبخانه به بنگاهي گفت : آقاي فلاني ! من كه گفته بودم خانه را به سه نفر اجاره مي دهم اينها كه چهار نفرند ؟ بنگاهي با زبان چرب و نرمش سعي در مجاب كردن صاحبخانه داشت ولي او همچنان از اينكه خانواده  قصه ما چهار نفر هستند دلخور بود . مرد مستاجر كه همينطور زير شلاق نگاههاي كودك چهارساله و همسرش كوچك و كوچكتر مي شد ، گفت  :

« آقا ! ببخشيد من از صبح تا غروب سر كارم هستم . غروب تا آخر شب هم مسافر كشي مي كنم .  شب ها هم براي اينكه يه وقت خداي نكرده حرف شما روي زمين نماند ، توي ماشينم مي خوابم . شما لطف كن خونه رو به همون سه نفر اجاره بده

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

نظرتان راجع به این مطلب چیست ؟ منتظر یک بحث داغ در این باره هستم .

 « تنها چيزي كه مرا در باره توليد مثل انسانها قدري به شك مي اندازد ، انتخاب غير هوشمندانه والدين است . بعضي از بي جاذبه ترين آدم هاي دنيا احساس ميكنند به هر قيمت ممكن بايستي توليد مثل كنند . آنها تصور ميكنند كه بار مسئوليت خود را چنانچه با فرزندانشان قسمت كنند سبكتر مي شوند .

بعضي ها اصلاً فكر نميكنند كه فرزندشان هم بايد در مورد به دنيا آمدن خود نظري داشته باشد . حتي موجودي كه نطفه اش بسته نشده نيز در اين باره حق راي دارد . شايد مي پرسيد چگونه ؟ من عقيده دارم كه آينده زبان حال همه كساني است كه در زمان حال زباني براي گفتن ندارند . اگر كسي آينده را تواند ديد، بجز خودش و همسرش ، شخص ثالثي را هم در مورد وجود يا عدم وجودش محق به راي خواهد دانست و درست بهمين دليل است كه فقط كساني كه قدرت آينده نگري دارند حق دارند موجود ديگري را بر گرده روزگار سوار كنند بطوريكه بعدها اين سواري برايش لذتبخش باشد نه جانكاه و دردآور.

توليد مثل اينقدر سهل و آسان نيست كه لحظه اي خوش بودن مترادف باشد با تفويض يك عمر مسئوليت به كسي كه حاصل لحظات خوش و گذراي زندگي ديگران است . افسوس كه هركسي ميخواهد از سنگيني بار زندگي بر دوش خود بكاهد و همه يا قسمتي از اين بار را بر دوش ديگري بگذارد حتي اگر آن ديگري فرزند بيگناه خودش باشد كه بدست او ساخته شده تا بار او را در زندگي سبك كند و باز هم افسوس كه همه اينها را با عبارت و واژه مقدسي مثل مهر فرزندي توجيه ميكنيم .

شاید به همین دلیل است که خانواده ها به نازائی فیزیکی بیشتر بعنوان یک نقیصه مینگرند تا نازائی فکری و فرهنگی . بعبارتی با وضعیت فعلی می توان گفت که درصد بسیار بالائی از والدین این جامعه دچار نازائی هستند »

 

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

امشب ستاره ای دیگر از آسمان فروافتاد و دل مایوس شد . اما هر بار که به آسمان مینگرم هنوز پرستاره است . شاید به این امید زندگی می کنیم که هرشب به ستاره هائی که فردا شب بر خاک می افتند خوب بنگریم .

 

باز امشب شب پريشاني ست

روبرويم دريچه اي وا نيست

كوچه ها را غبار پوشانده ست

هيچكس در غبار پيدا نيست

پشت پرچين كوچه باغ ما

هدهدي بود ديگر اما نيست

دستهايم ز هرم عشق تهي ست

چشمهايم به سمت فردا نيست

عاشقانه ترين غزلهايم

آه ! ديگر سرود دريا نيست

زندگي با تمام زيبائيش

ديگر آئينه ي تماشا نيست

ديرگاهيست مرغ شبگردي

با گل خسته اي به نجوا نيست

مانده ام خسته و شكسته ز راه

همدلي ، غمگساري آيا نيست ؟

 

*   *   *

 

بيا كه باز به نامت سپيده را چيديم

چه خوابها كه بياد تو مهربان ديديم

هنوز داغ تو را سينه داغ ميگريد

هنوز بي تو در اين فصلهاي ترديديم

به جستجوي تو همگام يادهاي كبود

دريغ اگر كه دمي بر سپيده خنديديم

كدام فاصله از شب عبورمان ميداد ؟

كه اعتماد گذشتن بخود نمي ديديم

كدام زخم به پاهاي ما كسالت داد ؟

كه در كنار نرفتن هميشه پوسيديم

شبي كه خيس شد از انتظار ديده ي ما

عبور گرم تو را تا سپيده پائيديم

فراتر از دل ما هيچ داغ تازه نبود

كه در هجوم زمستان سرد باريديم

چقدر خستگي از كوله بارمان پيداست

چقدر خواب در اين طول فصلها ديديم!

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
 

 

به یاد استاد پرویز مشکاتیان

امروز پیکر هنرمندی در خاک می آرامد که به حق یکی از چهار ستون بجا مانده از موسیقی فاخر و اصیل ایرانی بود . پرویز مشکاتیان دانه چین هنر بزرگان و مفاخر فقیدی بود که هرگز جایشان در هنر این سرزمین کهن پر نشد و دریغ که عمر این نادره های دوران چه کوتاه است و البته پربرکت . وقتی به قطعه بیداد در مقدمه آواز ملکوتی استاد شجریان گوش بسپارید و کمی با ظرایف و دقایق دستگاههای موسیقی ایرانی آشنا باشید به خوبی پی می برید که این قطعه زیباترین قطعه ساخته شده در گوشه بیداد همایون است . تصنیف جان جهان در نوا یا پیش درآمد چهارگاه در دستان یا چهارمضراب بیات ترک در آستان جانان یا .... چه می توان گفت که بخشی از زیباترین و محکمترین خاطرات نسلی که موسیقی برایش نه تفنن که تقدس بود امروز از مقابل تالار وحدت به سینه ی خاک میرود و دیگر مضرابهای سنتور دستان گرم نوازشگرش را حس نخواهد کرد . نام پرویز مشکاتیان به قدری بلند بود که در آثار استاد شجریان تنها نامی بود که نه در سایه استاد بلکه همطراز با او بود و خیلی ها بودند که نه فقط بخاطر نام شجریان که به شوق شنیدن شاهکاری دیگر از مشکاتیان با دل و جان کاستی را می خریدند و بارها و سالها گوش می کردند و تا همین دیروز هم آرزویشان همنشینی نام شجریان و مشکاتیان در کنار یک اثر بود . افسوس که زود پرکشید و در جوار گردنده ی هفت شهر عشق عطار به آرامش رسید دوستی میگفت هنرمندان واقعی آنقدر نزد خدا کرامت دارند که خواهش مرگشان زود اجابت می شود و پرنده ی روحشان زیاد در قفس تن زندانی نمیماند .

چاووشی خوان قافله دور بزرگان موسیقی هم رفت و آرزوی شنیدن چهارمضرابها و تکنوازیهای جادوئی سنتور با او به گور رفت . روحش شاد .

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 
 
   
 
   

سالها رفت از عمر و  اكنون

كوله بار من اما

حاكي از حسرت و رنج و درد است

خالي از سبزي و زرد زرد است

خسته ام از تمناي رفتن

در شب بي چراغي كه سرد است

انعكاس صداقت در آئينه ها نيست

نور هم رفته حتي از اينجا

قامت باغ هم در بهاران

خم شده زير شلاق پائيز

آرزوئي ندارم

جز كمي جانسپردن

آه ، اما چه سخت است

رفتن و تلي از عشق بر جا نهادن

ياري ام كن كه اينك

دستهاي پر از تاول من

حامل آتش كاروان است

كارواني كه برده ست با خود

پيش از اين

كودكي هاي پر خنده ام را

خاطرات پراكنده ام را

اينك اي مرگ !

آغوش بگشا

خسته ام بس به سويت دويدم

يك قدم هم تو نزديكتر شو

بين اين صورتك هاي سنگي

جز تو هيچ آشنائي نديدم

 

 
 
 |    رد پايي از سید مجتبی حسینی
 

pctfx3.1

Desert Float Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates كارگاه طراحي وب مركز طراحي و توسعه سي دي هاي مولتي مديا

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي رايگان وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب


نوای دل