|
سهم من از روز نخستين سوختن بود
آتشفشان يك شعله از احساس من بود
روحم درون بستر شب پرسه ميزد
روح غريبي كه گريزان از بدن بود
شيطان درون تاروپودم رخنه ميكرد
شيطان نبود آن شكل وهم آلود من بود
مي آمد از آنسوي شب در هاله اي نو
آن كس كه عرياني برايش پيرهن بود
مي آمد و ماري درون آستين داشت
مي آمد و در سينه روح اهرمن بود
چون پنجه هاي مرگ بر من سايه انداخت
در فكر طوفاني ميان جان و تن بود
* * * * *
دل مرا به بهائي نمي خرند افسوس
به يك نگاه و تمنا نمي برند افسوس
كجاست ديده ي رسوا كه خون دل ريزد ؟
در اين زمانه همه ديده باورند افسوس
صفاي آينه ها در غبار كين گم شد
فريب و رنگ در اينجا مصورند افسوس
در اين ميانه عصا را ز كور مي دزدند
معلمان همگي دزدپرورند افسوس
نگاه گرم كسي نيست سوي باغ بهار
درختها همه بي برگ و بي برند افسوس
دلي سپرده ي ما نيست جز به آلايش
همه حكايت عشقي مكررند افسوس
|